آب دانه نمی خورد هرگز
آن پرستو که در قفس افتاد
داد زد آه کشید آنگاه
بر زمین خورد و از نفس افتاد
آنقدر ناله زد ز عمق وجود
ظاهرا"کنده شد ز او بنیاد
گاه با یاد بچه و همسر
خاطرات گذشته، شاد شاد
گاه با خود چنین بگوید دوش
کاش روزی منم شوم آزاد
از خدا خواستم نبخشاید
هیچ وقت ،لحظه ای تو را صیاد
برچسب:
نویسنده: آرمان باقری